كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم یك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپایى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود.
گفتم: «بیایین تو یه فنجون شیركاكائوى گرم براتون درست كنم.»
آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم كنند. بعد یك فنجان شیركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زیر چشمى دیدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه كرد. بعد پرسید: «ببخشین خانم! شما پولدارین»؟!
نگاهى به روكش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه… نه!»
دختر كوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.»
آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یك شغل خوب و دائمى، همه اینها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن كوچك خانه مان را مرتب كردم.
لكه هاى كوچك دمپایى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم همیشه آنها را همان جا نگه دارم كه هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.
- ستاره! امروز بالاخره تونستیم همه کارهای مهسا رو انجام بدیم، کارتهای عروسیاش رو هم پخش کردیم، قرارهای آرایشگاه و ماشین و عکاس و فیلمبردار رو یه بار دیگه چک کردیم. ایشاا… اگه مشکلی پیش نیاد جمعه به خیر و خوشی این دختر ميره سر خونه و زندگیش، خدا رحمت کنه باباش رو، چه مرد نازنینی بود، تا زنده بود ما که هیچ کاری براش نکردیم…
آقا کیوان توی بانک کار ميکرد، مرد جاافتاده و مهربانی بود اما هروقت کار و برنامهاي داشت، تا انجامش نميداد، نميتوانست آرام بگیرد. ميگفت بیست سال صندوقداری بانک آدم رو از تک و تا مياندازه اما باعث ميشه حواست به همه چی باشه و بدونی هر کاری رو کی انجام بدی و از کنار هیچ چیزی هم به سادگی نگذری. با آنکه سن و سالی را گذرانده بود اما هنوز هم رفیقباز بود، البته سرش توی زندگی خودش بود اما با چند نفر از همکارها و دوستان قدیمی رابطه خیلی خوب و عمیقی داشت. شاید به همین دلیل بود که بعد از آن تصادف وحشتناک توی جاده قم - تهران و فوت آقای خلیلی هنوز که هنوز بود صبحها تا مينشست روی صندلیاش توی بانک، برای او فاتحهاي ميخواند و امکان نداشت جمعه به جمعه سر خاک مادرش و او نرود. بعد از فوت آقای خلیلی، تمام سعیاش را میکرد تا دخترش مهسا احساس بیپدری نکند، از سه ماه پیش که موضوع خواستگاری او پیش آمد، تمام تلاشش را کرد که در حق او پدری کند، حتی توی مراسم خواستگاری همه او را عمو صدا ميزدند و خانواده داماد خبر نداشت او تنها همکار پدر مهسا بوده است. با آنکه خودش کارمند بود و حقوق چندانی نميگرفت ولی به هر دری زد تا چیزی کم و کسر نباشد، احساس ميکرد که دختر خودش را دارد شوهر ميدهد. مهسا فقط یک سال از مینو دخترش بزرگتر بود.
- مامان! مامان! این جورابهای من کجاست؟ دیروز گذاشتم زیر کاناپه!
- آخه دختر زیر کاناپه هم شد جا؟
مرتضی همانطور که نشسته بود پشت میز کامپیوتر با لحن مضحکی گفت:
- یه عمل جراحی از جارو برقی بکن ببین مامان نداده جارو برقی بخوره! آخه بعد از خوردن کارتهای اینترنت من یه هفتهاي میشه چیزی نخورده!
زن تند تند داشت آشپزخانه را مرتب ميکرد، حالا دم مهمانی انگار تازه یادش افتاده بود باید میز نهارخوری را دستمال بکشد.
- ستاره! بسه دیگه، از بس اون میز رو دستمال کشیدی رنگش رفته، یادمه وقتی خریدیم رنگش قهوهاي سوخته بود حالا دو ماه نشده عین دندون سفید شده! ول کن بجنب بریم. الان ملت میرن، اونوقت ما وقتی ميرسیم که شام رو خوردن، زشته زن!
- واسه شام زشته یا واسه اینکه دیر برسیم؟ عزیز من! ما چه باشیم و چه نباشیم اونا جشن خودشون رو ميگیرن، فکر ميکنی اگه دیر برسیم، خانوادهها ميگن حضار محترم! به دلیل دیر رسیدن آقا کیوان و خانواده و عیال مربوطه فعلا کسی نامردی نکنه و دست به شیرینیها نزنه؟! تو که کم و کسر نذاشتی، والا اگه بابای مرحومش هم بود اندازه تو حرص و جوش نميخورد. چشم! چشم! الان آماده ميشیم.
مرد کلافه شده بود، نیم ساعتی ميشد لباسهایش را پوشیده بود. هشت بار جلوی آینه خودش را برانداز کرده بود و با ماشین اصلاح دو بار صورتش را مرتب کرده بود. برای همین طاقت نیاورد و ادامه داد:
- ستاره خانوم! ما که قرار نیست بریم سفر قندهار یا جنگ چالدران! دو ساعت ميریم و برميگردیم، اونوقت تا صبح بشین خونهتکونی کن، اصلا من نميدونم چرا شما زنا همین که پای مهمونی و سفر رفتن ميشه شروع ميکنین به خونهتکونی؟ مگه باقی روزا رو ازتون گرفتن؟! خانومم! عزیزم! تو که ميدونی…
حرفش را قطع کرد، یکباره همه خاطرات گذشته از جلوی چشمهایش گذشت، افسوس خورد که چرا امشب محمود در جشن عروسی دخترش نیست و…
مینو در حالی که داشت شالش را مرتب ميکرد، توی آشپرخانه آمد و گفت:
- مامان! این شال صورتیه خوبه یا اون سبزه؟
- همین خوبه مامان، بیشتر بهت میاد، سبزه یه خورده از مد افتاده است.
مرتضی باز نتوانست جلوی زبانش را بگیرد و گفت:
- اتفاقا همون سبزه بیشتر بهش میاد، آدم یاد قورباغه سبز ميافته و کلی صفا ميکنه، پلنگ صورتی دیگه از مد افتاده مامان! این روزا با کامپیوتر کی میره تو غار!
- مامان! یه چیزی بهش بگو. دیگه داره کفر منو درمیياره، دیروز باران دوستم ميگفت کلاغها کی تو سر داداش مرتضات تخم ميذارن بیایم ببینیم؟! خدایی این مدل موست كه مرتضی داره، فکر کنم تمام بالش و متکاهاش رو با این ژل موش چرب كرده. بودنش تو آپارتمان بدآموزی داره واسه بچهها! کاش ميشد پلیس یه روز بگیرتش و یه چهارراه بزنه وسط سرش! آخه تو که تیپ زدنت آدم رو یاد قبرستون مياندازه نظر دادنت چیه؟
- تیپ زدن من؟! برو بابا! موهای من هر مدلی باشه از کارای تو بهتره که یه خرس دو متری رو آویزون ميکنی به گوشی موبایلت و یه خرگوش سه کیلویی زشت رو به کولهپشتیات! یه روز سازمان محیطزیست دستگیرت ميکنه به جرم شکار غیر مجاز!
مرد که کلافهتر از همیشه کانالهای تلویزیون را عوض ميکرد از همان جا داد زد:
- بسه بچهها! بسه دیگه! ميخوایم بریم جشن عروسی! باز شما دو تا مثل موش و گربه افتادید به جون هم؟ ستاره! ستاره! زود باش زن! اونا واسه شام ما رو دعوت کردن، ننوشتن تو کارتشون که صبحونه هم ميدن. عجله کن دیگه…
- وای از دست تو مرد! چقدر عجولی؟! دندون رو جیگر بذار، نميمیری از گرسنگی، تازه من هنوز آرایش نکردم…
صدای صفحه کلید کامپیوتر مرتضی توی اتاق پیچیده بود، تند تند تایپ ميکرد، از همان جا گفت:
- بابا شما که افتادی تو کار خیر دیگه کوتاهی نکن! تا تنور داغه نون رو بچسبون! بالاخره چشم امید جوونهای فامیل به کارای خیر شماست.
- آره! چشم امید جوونهای فامیل هستم، اما ما تو فامیلمون پسر دمبخت نداریم، که اگه هم داشتیم حتما خودشون اونقدر عرضه داشتن که بعد از خدمت سربازی به جای رایت سیدی واسه این و اون و چت کردن، پاشن برن دنبال کار!
- متشکرم بابا! همیشه این محبتهای شما باعث افتخار منه! باز خوب شد به صورت مستقیم منظورتون من نبودم!
مرتضی و مینو از بچگی با هم کلکل ميکردند. اصلا برايشان یه تفریح شده بود، وقتی حال یکی خراب بود اون یکی به دادش ميرسید و با شوخی و مسخرهبازی نميذاشت خیلی توی خودش بره. از سه ماه پیش که سربازی مرتضی تموم شده بود و نشسته بود توی خانه، ترم دوم مینو شروع شده بود و ميرفت دانشگاه. برای همین فرصت چندانی برای شیطنت نداشتند، شبها هم مرتضی هدفون ميگذاشت و ميچسبید به کامپیوترش و با کسی حرف نميزد. ميگفت دارد خودش را برای امتحان کاردانی به کارشناسی آماده ميکند. اما درس نميخواند و بیشتر وقتش را به وبگردی و چت کردن ميپرداخت. به مینو ميگفت توی خدمت عقده شده بود برام که یه کامپیوتر داشته باشم، اما نميشد. توی مرز خیلی اوقات برق هم نداشتیم چه برسه به این خیالات.
- مرتضی! مرتضی! تو آمادهاي مامان؟
- آره مامان! مرتضی آماده است، فکر کنم با این تیپی که زده، موردتوجه همه بشه و هیچکس حتی یه لحظه هم عروس و دوماد رو نگاه نکنه، زیر پیراهن سفید با پیژامه آبی راهراه تیپ باحالیه واسه عروسی!
- اتفاقا 68 درصد باهات موافقم مینو! با همین تیپ میيام، ملت یه حالی بکنن.
- مرتضی!
- چیه بابا؟
- حالا که مامانت ميخواد به سلامتی دو ساعت دیگه راه بیفته، تو چرا نميجنبی؟ نکنه ميخوای کلی هم منتظر تو باشیم، پاشو لباس مرتب بپوش، من آبرو دارم پیش دوستا و همکارام. نری اون لباسهای جلف رو بپوشی، مرد گنده رفته سی سانتیمتر لباس خریده ميگه تیشرته! اون رو تن یه بچه دو ماهه هم بکنی تنش ميافته بیرون!
مینو ریز ریز ميخندید. مرتضی سرش را تکان داد و از جایش بلند شد، همانطور که چشمش به مانیتور بود، دستش را دراز کرد و از توی کمد پیراهن رسمی و چروکی را بیرون آورد.
- مرتضی! ميخوای اینو تنت کنی؟ خدایی برو یه گونی بپوش از این بهتره، پاشو اتوش کن.
- ول کن بابا! حسش نیست! تازه شبه کی ميبینه که این یه خورده اتو نداره.
- این پیرهن انگار از چرخ گوشت رد شده اون وقت تو ميگی یه خورده اتو نداره؟
- این چیزیش نیست، دیشب که با سامان بیرون بودم و دیر اومدم خونه، حال نداشتم لباس عوض کنم با همین خوابیدم!
تلفن زنگ زد. مرد از جایش بلند شد و نگاهی به شماره کرد.
- مرتضی! فکر کنم با تو کار دارن، هر کی بود نیفتی تو رو دربایستی، یا باهاش قرار بذاری بری بیرون، بگو که داری ميری عروسي!
مرتضی گوشی را برداشت، شاهين بود. چند کلمهاي با هم حرف زدند. بعد گفت:
- بابا! فردا ماشین رو ميشه بهم قرض بدی؟
- واسه چی؟ باز قراره بری شمال و ماشین رو قوطی کنی برگردی؟
- نه! شاهين ميگه فصل گلابگیریه تو کاشان، ميخوایم با بچهها بریم.
مینو فوری شیطنت کرد و گفت:
- اگه اینطوره، بابا ما هم قراره از طرف دانشگاه بریم اردوی اصفهان واسه دیدن عالیقاپو، من از اتوبوس خوشم نميآد، ماشین رو بده پشت سر اتوبوس، من و دو، سه تا از دوستام بریم.
- مگه عروس ميبرید اصفهان؟! یه جوری ميگه اردو انگار ما اردو نرفتهایم، مگه دانشگاه ميذاره شما با ماشین شخصی برید؟ تازه تو كارت سوخت ما فقط يك قلوپ بنزينه!
مرد تلویزیون را خاموش کرد و گفت:
- بیخودی کلکل نکنید، ماشین رو به هیچ كدومتون نميدم، فردا قراره ببرمش تعمیرگاه.
مرتضی ميدانست که وقتی بابا نه بیاورد توی کار، دیگر اصرار فایدهاي ندارد، برای همین زیر لب گفت:
- بابا یه پیشنهاد دارم، ماشین رو ببر تعمیرگاه، بگو نگه دارید اینجا تا وقتی پسرم ماشین بخره! اینجوری هم خیال شما راحته هم من!
زن از اتاق بیرون آمد و گفت: من حاضرم. دیدی هی غرغر ميکردی؟ سه ثانیه حاضر شدم.
- بله! البته سه ثانیه و دو ساعت و چهل دقیقه هم روش! زود باشید بچهها دیرمون شد.
- بابا! تو ماشین صندلی جا میشه؟
- صندلی واسه چی مینو؟ بابا دوستای ما اینقدرها که شما فکر ميکنید بیکلاس نیستن، خودم رفتم تالار رو دیدم، زیلو که نمينذازن كف تالار، صندلی دارن اونجا!
- نه بابا! آخه مرتضی چسبیده به صندلی کامپیوترش، بعید ميدونم بشه بدون صندلی اون رو برد تو ماشین!
مرد بیحوصله و کلافهتر از همیشه در اتاق مرتضی را باز کرد، او مثل همیشه هدفون را چسبانده بود روي گوششهایش و زل زده بود به مانیتور، انگار نه انگار که برای رفتن برنامهاي داشته باشد.
- پسر پاشو دیگه! به جای اینکه بری ماشین رو روشن کنی، نشستی پای کامپیوترت؟ تازه هنوز این پیژامه مسخره پاته؟
مرتضی سریع از جایش بلند شد و شروع کرد به لباس پوشیدن. بعد جوری که صدایش را فقط مینو شنید، گفت:
- حالا كه وقت داریم؟ من ميخوام برم صورتم رو اصلاح کنم.
مینو هم انگار یه بهانه خوب دستش افتاده باشد، گفت:
- صبر کن از بابا بپرسم! بابا… بابا…
- جان مینو بیخیال! بیخیال شو. الان بابا میياد دوباره المشنگه به پا ميکنه.
- اگه اون امپیتری پلیر که تازه خریدی رو بهم بدی بیخیال ميشم. زود باش. بابا داره میياد. تصمیمت رو بگیر… زود…
- باشه! ولی خیلی نامردی…
مرد در را باز کرد و با کمی عصبانیت گفت:
- باز چی شده؟ چیه؟
مینو من و منی کرد و گفت:
- هیچی بابا! ميخواستم بگم موبایلت رو جا نذاری یه وقت.
- نه! گذاشتم تو جیب کتم. شما زود باشید دیگه…
همه مرتب لباس پوشیدند، مرد در را قفل کرد، حیاط با نور کمی روشن بود، مرد نگاهی به ساعت مچیاش انداخت، نزدیک هشت بود.
- بجنبید، بجنبید! خدا کنه نخوریم به چراغ قرمز و ترافیک و…
مرتضی کلید را گرفت و رفت ماشین را روشن کرد، هنوز مینو در ماشین را باز نکرده بود که یکی زنگ در را زد. همه ساکت شدند. هیچکس از جایش تکان نميخورد. زن با صدای آهستهاي گفت:
- شاید کارگر شهرداری باشه واسه آشغالا اومده باشه.
مرد در حالی که سعی ميکرد صدایش را پايینتر بیاورد، گفت:
- چی ميگی زن؟ از کی تا حالا کارگرای شهرداری زنگ ميزنن، من خودم نیم ساعت پیش آشغالها رو گذاشتم دم در. حتما مهمونه. دیدی چه خاکی به سرم شد. وقتی ميگم زود باشید زود باشید واسه همینه ديگه.
- حالا چیزی نگو. هر کی باشه دو، سه بار که زنگ بزنه و ببینه درو باز نميکنیم میره. تازه لامپها هم که خاموشه، مطمئن میشن که خونه نيستيم…
صدای چند نفر از پشت در ميآمد. مینو گوشش را تیز کرد.
- فکر کنم تو خونه نیستن. لامپاشون خاموشه. چهار باره دارم زنگ ميزنم، آیفون سوخت.
- کجا رو دارن برن. مطمئنم خونه هستن، شاید لامپها رو خاموش کردن، باز مینو خودش رو لوس کرده ميخواد یوگا کنه! باز هم زنگ بزن.
مرتضی ریز خندید و با صدای خیلی آرومی گفت:
- خاله ساناز و بچههاشن. وای مینو! شنیدی امین چی گفت؟ من همیشه ميگم که اون تو رو خیلی دوست داره.
- پسره لوس! مگه دستم بهش نرسه، حالا دیگه یوگا کار کردن من رو مسخره ميکنه. شیطونه ميگه برم در رو باز کنم حقش رو بذارم کف دستش.
چند دقیقهاي گذشت و همه جا آروم شد.
- فکر کنم رفتن.
مینو گفت: صبر کنین من برم از زیر در نگاه کنم، اگه باشن کفشهاشون معلومه.
این را گفت و با نوک پنجههایش تا نزدیکی در رفت، آرام نشست و سرش را تا زیر در که چند سانتی از زمین بلندتر بود، خم کرد. همه ساکت بودند که ناگهان صدای جیغ مینو بلند شد و روی زمین افتاد.
بالاخره همه چیز فاش شد و مجبور شدند در را باز کنند، معلوم شد درست در لحظهاي که مینو سرش را خم کرده بود از آنطرف در امین هم همین کار را کرده بود تا ببیند کسی توی خانه هست یا نه، ناگهان هر دو در فاصله چند سانتیمتری توی سایه روشن چشمهای هم را دیده بودند و مینو از ترس جیغ زده بود و…
بالاخره در را باز کردند، آقامرتضی گیج و شرمنده نميدانست چه بگوید، مدام من و من ميکرد.
- ببخشید خواهر! مثل اینکه مزاحمتون شدیم.
- نه عزیزم! خوش اومدید، بعد سالی یاد ما کردید، خوش اومدید، بفرمايید تو!
با لبخند تعارف ميکرد اما ميدانست ته دل آقاکیوان چه خبر است، خودش را گناهکار ميدانست، اگر کمی زودتر جنبیده بود حالا…
آقاکیوان نتوانست جلوی خودش را بگیرد و گفت:
- ساناز خانوم! از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان، ما داشتیم ميرفتیم عروسی دختر همکارم، ببخشید اگه جسارت شد و پشت در معطل شدید، حالا هم…
- اختیار دارید، بالاخره پیش ميآد، یا آدم نميشنوه، یا زنگ خرابه، چه ميدونم چیز مهمی نیست. حالا هم ما برمیگردیم خونهمون، ماشین که داریم تا ورامین که راهی نیست…
آقاکیوان با خودش دل دل کرد و گفت اصلا من یه پیشنهاد ميدم، بیاید همهمون با هم بریم عروسی، شما هم بیاید…
- نه نميشه! آخه سر و وضع ما درست نیست، باید بریم آرایشگاه و…
ساناز خانم داشت حرف ميزد و بهانه ميآورد که کیوان در را باز کرد و ماشین را برد بیرون و اهل و عیال را سوار کرد و همه با هم راه افتادند.
آن شب توی عروسی آنقدر آقاکیوان و خانوادهاش شادی کردند که بعضی از مهمانها که کمتر اين دو خانواده را ميشناختند، خیال ميکردند آنها فامیلهای درجه یک عروس و داماد هستند و مدام به آنها تبریک ميگفتند. مهسا هم یواشکی به مینو گفت:
- جون هر کی که دوست داری برو جلو بابات رو بگیر، الان خانواده دوماد فکر ميکنن من ترشیده بودم و بابات از اینکه من رو شوهر داده و از سرخودش باز کرده تو پوستش نميگنجه!