تبليغاتX
عاشقانه
همدم تنهایی
هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند. پسرك پرسید:«ببخشین خانم! شما كاغذ باطله دارین»

كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم یك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپایى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود.

گفتم: «بیایین تو یه فنجون شیركاكائوى گرم براتون درست كنم.»

آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم كنند. بعد یك فنجان شیركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زیر چشمى دیدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه كرد. بعد پرسید: «ببخشین خانم! شما پولدارین»؟!

نگاهى به روكش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه… نه!»

دختر كوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.»

آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یك شغل خوب و دائمى، همه اینها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن كوچك خانه مان را مرتب كردم.

لكه هاى كوچك دمپایى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم همیشه آنها را همان جا نگه دارم كه هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 20:14  توسط محمدرضا  | 
آقاکیوان کلید را توی در چرخاند و سلامی گفت، تند تند لباس‌هایش را عوض کرد و گفت:

- ستاره! امروز بالاخره تونستیم همه کارهای مهسا رو انجام بدیم، کارت‌های عروسی‌اش رو هم پخش کردیم، قرارهای آرایشگاه و ماشین و عکاس و فیلمبردار رو یه بار دیگه چک کردیم. ایشاا… اگه مشکلی پیش نیاد جمعه به خیر و خوشی این دختر مي‌ره سر خونه و زندگیش، خدا رحمت کنه باباش رو، چه مرد نازنینی بود، تا زنده بود ما که هیچ کاری براش نکردیم…

آقا کیوان توی بانک کار مي‌کرد، مرد جاافتاده و مهربانی بود اما هروقت کار و برنامه‌اي داشت، تا انجامش نمي‌داد، نمي‌توانست آرام بگیرد. مي‌گفت بیست سال صندوقداری بانک آدم رو از تک و تا مي‌اندازه اما باعث مي‌شه حواست به همه چی باشه و بدونی هر کاری رو کی انجام بدی و از کنار هیچ چیزی هم به سادگی نگذری. با آنکه سن و سالی را گذرانده بود اما هنوز هم رفیق‌باز بود، البته سرش توی زندگی خودش بود اما با چند نفر از همکارها و دوستان قدیمی رابطه خیلی خوب و عمیقی داشت. شاید به همین دلیل بود که بعد از آن تصادف وحشتناک توی جاده قم - تهران و فوت آقای خلیلی هنوز که هنوز بود صبح‌ها تا مي‌نشست روی صندلی‌اش توی بانک، برای او فاتحه‌اي مي‌خواند و امکان نداشت جمعه به جمعه سر خاک مادرش و او نرود. بعد از فوت آقای خلیلی، تمام سعی‌اش را می‌کرد تا دخترش مهسا احساس بی‌پدری نکند، از سه ماه پیش که موضوع خواستگاری او پیش آمد، تمام تلاشش را کرد که در حق او پدری کند، حتی توی مراسم خواستگاری همه او را عمو صدا مي‌زدند و خانواده داماد خبر نداشت او تنها همکار پدر مهسا بوده است. با آنکه خودش کارمند بود و حقوق چندانی نمي‌گرفت ولی به هر دری زد تا چیزی کم و کسر نباشد، احساس مي‌کرد که دختر خودش را دارد شوهر مي‌دهد. مهسا فقط یک سال از مینو دخترش بزرگتر بود.

- مامان! مامان! این جوراب‌های من کجاست؟ دیروز گذاشتم زیر کاناپه!

- آخه دختر زیر کاناپه هم شد جا؟

مرتضی همان‌طور که نشسته بود پشت میز کامپیوتر با لحن مضحکی گفت:

- یه عمل جراحی از جارو برقی بکن ببین مامان نداده جارو برقی بخوره! آخه بعد از خوردن کارت‌های اینترنت من یه هفته‌اي می‌شه چیزی نخورده!

زن تند تند داشت آشپزخانه را مرتب مي‌کرد، حالا دم مهمانی انگار تازه یادش افتاده بود باید میز نهارخوری را دستمال بکشد.

- ستاره! بسه دیگه، از بس اون میز رو دستمال کشیدی رنگش رفته، یادمه وقتی خریدیم رنگش قهوه‌اي سوخته بود حالا دو ماه نشده عین دندون سفید شده! ول کن بجنب بریم. الان ملت می‌رن، اونوقت ما وقتی مي‌رسیم که شام رو خوردن، زشته زن!

- واسه شام زشته یا واسه این‌که دیر برسیم؟ عزیز من! ما چه باشیم و چه نباشیم اونا جشن خودشون رو مي‌گیرن، فکر مي‌کنی اگه دیر برسیم، خانواده‌ها مي‌گن حضار محترم! به دلیل دیر رسیدن آقا کیوان و خانواده و عیال مربوطه فعلا کسی نامردی نکنه و دست به شیرینی‌ها نزنه؟! تو که کم و کسر نذاشتی، والا اگه بابای مرحومش هم بود اندازه تو حرص و جوش نمي‌خورد. چشم! چشم! الان آماده مي‌شیم.

مرد کلافه شده بود، نیم ساعتی مي‌شد لباس‌هایش را پوشیده بود. هشت بار جلوی آینه خودش را برانداز کرده بود و با ماشین اصلاح دو بار صورتش را مرتب کرده بود. برای همین طاقت نیاورد و ادامه داد:

- ستاره خانوم! ما که قرار نیست بریم سفر قندهار یا جنگ چالدران! دو ساعت مي‌ریم و بر‌مي‌گردیم، اون‌وقت تا صبح بشین خونه‌تکونی کن، اصلا من نمي‌دونم چرا شما زنا همین که پای مهمونی و سفر رفتن مي‌شه شروع مي‌کنین به خونه‌تکونی؟ مگه باقی روزا رو ازتون گرفتن؟! خانومم! عزیزم! تو که مي‌دونی…

حرفش را قطع کرد، یکباره همه خاطرات گذشته از جلوی چشم‌هایش گذشت، افسوس خورد که چرا امشب محمود در جشن عروسی دخترش نیست و…

مینو در حالی که داشت شالش را مرتب مي‌کرد، توی آشپرخانه آمد و گفت:

- مامان! این شال صورتیه خوبه یا اون سبزه؟

- همین خوبه مامان، بیشتر بهت میاد، سبزه یه خورده از مد افتاده است.

مرتضی باز نتوانست جلوی زبانش را بگیرد و گفت:

- اتفاقا همون سبزه بیشتر بهش میاد، آدم یاد قورباغه سبز مي‌افته و کلی صفا مي‌کنه، پلنگ صورتی دیگه از مد افتاده مامان! این روزا با کامپیوتر کی میره تو غار!

- مامان! یه چیزی بهش بگو. دیگه داره کفر منو درمی‌ياره، دیروز باران دوستم مي‌گفت کلاغ‌ها کی تو سر داداش مرتضات تخم مي‌ذارن بیایم ببینیم؟! خدایی این مدل موست كه مرتضی داره، فکر کنم تمام بالش و متکاهاش رو با این ژل موش چرب كرده. بودنش تو آپارتمان بدآموزی داره واسه بچه‌ها! کاش مي‌شد پلیس یه روز بگیرتش و یه چهارراه بزنه وسط سرش! آخه تو که تیپ زدنت آدم رو یاد قبرستون مي‌اندازه نظر دادنت چیه؟

- تیپ زدن من؟! برو بابا! موهای من هر مدلی باشه از کارای تو بهتره که یه خرس دو متری رو آویزون مي‌کنی به گوشی موبایلت و یه خرگوش سه کیلویی زشت رو به کوله‌پشتی‌ات! یه روز سازمان محیط‌زیست دستگیرت مي‌کنه به جرم شکار غیر مجاز!

مرد که کلافه‌تر از همیشه کانال‌های تلویزیون را عوض مي‌کرد از همان جا داد زد:

- بسه بچه‌ها! بسه دیگه! مي‌خوایم بریم جشن عروسی! باز شما دو تا مثل موش و گربه افتادید به جون هم؟ ستاره! ستاره! زود باش زن! اونا واسه شام ما رو دعوت کردن، ننوشتن تو کارتشون که صبحونه هم مي‌دن. عجله کن دیگه…

- وای از دست تو مرد! چقدر عجولی؟! دندون رو جیگر بذار، نمي‌میری از گرسنگی، تازه من هنوز آرایش نکردم…

صدای صفحه کلید کامپیوتر مرتضی توی اتاق پیچیده بود، تند تند تایپ مي‌کرد، از همان جا گفت:

- بابا شما که افتادی تو کار خیر دیگه کوتاهی نکن! تا تنور داغه نون رو بچسبون! بالاخره چشم امید جوون‌های فامیل به کارای خیر شماست.

- آره! چشم امید جوون‌های فامیل هستم، اما ما تو فامیلمون پسر دم‌بخت نداریم، که اگه هم داشتیم حتما خودشون اونقدر عرضه داشتن که بعد از خدمت سربازی به جای رایت سی‌دی واسه این و اون و چت کردن، پاشن برن دنبال کار!

- متشکرم بابا! همیشه این محبت‌های شما باعث افتخار منه! باز خوب شد به صورت مستقیم منظورتون من نبودم!

مرتضی و مینو از بچگی با هم کل‌کل مي‌کردند. اصلا برايشان یه تفریح شده بود، وقتی حال یکی خراب بود اون یکی به دادش مي‌رسید و با شوخی و مسخره‌بازی نمي‌ذاشت خیلی توی خودش بره. از سه ماه پیش که سربازی مرتضی تموم شده بود و نشسته بود توی خانه، ترم دوم مینو شروع شده بود و مي‌رفت دانشگاه. برای همین فرصت چندانی برای شیطنت نداشتند، شب‌ها هم مرتضی هدفون مي‌گذاشت و مي‌چسبید به کامپیوترش و با کسی حرف نمي‌زد. مي‌گفت دارد خودش را برای امتحان کاردانی به کارشناسی آماده مي‌کند. اما درس نمي‌خواند و بیشتر وقتش را به وب‌گردی و چت کردن مي‌پرداخت. به مینو مي‌گفت توی خدمت عقده شده بود برام که یه کامپیوتر داشته باشم، اما نمي‌شد. توی مرز خیلی اوقات برق هم نداشتیم چه برسه به این خیالات.

- مرتضی! مرتضی! تو آماده‌اي مامان؟

- آره مامان! مرتضی آماده است، فکر کنم با این تیپی که زده، موردتوجه همه بشه و هیچ‌کس حتی یه لحظه هم عروس و دوماد رو نگاه نکنه، زیر پیراهن سفید با پیژامه آبی راه‌راه تیپ باحالیه واسه عروسی!

- اتفاقا 68 درصد باهات موافقم مینو! با همین تیپ می‌يام، ملت یه حالی بکنن.

- مرتضی!

- چیه بابا؟

- حالا که مامانت مي‌خواد به سلامتی دو ساعت دیگه راه بیفته، تو چرا نمي‌جنبی؟ نکنه مي‌خوای کلی هم منتظر تو باشیم، پاشو لباس مرتب بپوش، من آبرو دارم پیش دوستا و همکارام. نری اون لباس‌های جلف رو بپوشی، مرد گنده رفته سی سانتیمتر لباس خریده مي‌گه تی‌شرته! اون رو تن یه بچه دو ماهه هم بکنی تنش مي‌افته بیرون!

مینو ریز ریز مي‌خندید. مرتضی سرش را تکان داد و از جایش بلند شد، همان‌طور که چشمش به مانیتور بود، دستش را دراز کرد و از توی کمد پیراهن رسمی و چروکی را بیرون آورد.

- مرتضی! مي‌خوای اینو تنت کنی؟ خدایی برو یه گونی بپوش از این بهتره، پاشو اتوش کن.

- ول کن بابا! حسش نیست! تازه شبه کی مي‌بینه که این یه خورده اتو نداره.

- این پیرهن انگار از چرخ گوشت رد شده اون وقت تو مي‌گی یه خورده اتو نداره؟

- این چیزیش نیست، دیشب که با سامان بیرون بودم و دیر اومدم خونه، حال نداشتم لباس عوض کنم با همین خوابیدم!

تلفن زنگ زد. مرد از جایش بلند شد و نگاهی به شماره کرد.

- مرتضی! فکر کنم با تو کار دارن، هر کی بود نیفتی تو رو دربایستی، یا باهاش قرار بذاری بری بیرون، بگو که داری مي‌ری عروسي!

مرتضی گوشی را برداشت، شاهين بود. چند کلمه‌اي با هم حرف زدند. بعد گفت:

- بابا! فردا ماشین رو مي‌شه بهم قرض بدی؟

- واسه چی؟ باز قراره بری شمال و ماشین رو قوطی کنی برگردی؟

- نه! شاهين مي‌گه فصل گلاب‌گیریه تو کاشان، مي‌خوایم با بچه‌ها بریم.

مینو فوری شیطنت کرد و گفت:

- اگه اینطوره، بابا ما هم قراره از طرف دانشگاه بریم اردوی اصفهان واسه دیدن عالی‌قاپو، من از اتوبوس خوشم نمي‌آد، ماشین رو بده پشت سر اتوبوس، من و دو، سه تا از دوستام بریم.

- مگه عروس مي‌برید اصفهان؟! یه جوری مي‌گه اردو انگار ما اردو نرفته‌ایم، مگه دانشگاه مي‌ذاره شما با ماشین شخصی برید؟ تازه تو كارت سوخت ما فقط يك قلوپ بنزينه!

مرد تلویزیون را خاموش کرد و گفت:

- بی‌خودی کل‌کل نکنید، ماشین رو به هیچ كدومتون نمي‌دم، فردا قراره ببرمش تعمیرگاه.

مرتضی مي‌دانست که وقتی بابا نه بیاورد توی کار، دیگر اصرار فایده‌اي ندارد، برای همین زیر لب گفت:

- بابا یه پیشنهاد دارم، ماشین رو ببر تعمیرگاه، بگو نگه دارید اینجا تا وقتی پسرم ماشین بخره! اینجوری هم خیال شما راحته هم من!

زن از اتاق بیرون آمد و گفت: من حاضرم. دیدی هی غرغر مي‌کردی؟ سه ثانیه حاضر شدم.

- بله! البته سه ثانیه و دو ساعت و چهل دقیقه هم روش! زود باشید بچه‌ها دیرمون شد.

- بابا! تو ماشین صندلی جا می‌شه؟

- صندلی واسه چی مینو؟ بابا دوستای ما اینقدرها که شما فکر مي‌کنید بی‌کلاس نیستن، خودم رفتم تالار رو دیدم، زیلو که نمي‌‌نذازن كف تالار، صندلی دارن اونجا!

- نه بابا! آخه مرتضی چسبیده به صندلی کامپیوترش، بعید مي‌دونم بشه بدون صندلی اون رو برد تو ماشین!

مرد بی‌حوصله و کلافه‌تر از همیشه در اتاق مرتضی را باز کرد، او مثل همیشه هدفون را چسبانده بود روي گوشش‌هایش و زل زده بود به مانیتور، انگار نه انگار که برای رفتن برنامه‌اي داشته باشد.

- پسر پاشو دیگه! به جای اینکه بری ماشین رو روشن کنی، نشستی پای کامپیوترت؟ تازه هنوز این پیژامه مسخره پاته؟

مرتضی سریع از جایش بلند شد و شروع کرد به لباس پوشیدن. بعد جوری که صدایش را فقط مینو شنید، گفت:

- حالا كه وقت داریم؟ من مي‌خوام برم صورتم رو اصلاح کنم.

مینو هم انگار یه بهانه خوب دستش افتاده باشد، گفت:

- صبر کن از بابا بپرسم! بابا… بابا…

- جان مینو بی‌خیال! بی‌خیال شو. الان بابا می‌ياد دوباره الم‌شنگه به پا مي‌کنه.

- اگه اون ام‌پی‌تری پلیر که تازه خریدی رو بهم بدی بی‌خیال مي‌شم. زود باش. بابا داره می‌ياد. تصمیمت رو بگیر… زود…

- باشه! ولی خیلی نامردی…

مرد در را باز کرد و با کمی عصبانیت گفت:

- باز چی شده؟ چیه؟

مینو من و منی کرد و گفت:

- هیچی بابا! مي‌خواستم بگم موبایلت رو جا نذاری یه وقت.

- نه! گذاشتم تو جیب کتم. شما زود باشید دیگه…

همه مرتب لباس پوشیدند، مرد در را قفل کرد، حیاط با نور کمی روشن بود، مرد نگاهی به ساعت مچی‌اش انداخت، نزدیک هشت بود.

- بجنبید، بجنبید! خدا کنه نخوریم به چراغ قرمز و ترافیک و…

مرتضی کلید را گرفت و رفت ماشین را روشن کرد، هنوز مینو در ماشین را باز نکرده بود که یکی زنگ در را زد. همه ساکت شدند. هیچکس از جایش تکان نمي‌خورد. زن با صدای آهسته‌اي گفت:

- شاید کارگر شهرداری باشه واسه آشغالا اومده باشه.

مرد در حالی که سعی مي‌کرد صدایش را پايین‌تر بیاورد، گفت:

- چی مي‌گی زن؟ از کی تا حالا کارگرای شهرداری زنگ مي‌زنن، من خودم نیم ساعت پیش آشغال‌ها رو گذاشتم دم در. حتما مهمونه. دیدی چه خاکی به سرم شد. وقتی مي‌گم زود باشید زود باشید واسه همینه ديگه.

- حالا چیزی نگو. هر کی باشه دو، سه بار که زنگ بزنه و ببینه درو باز نمي‌کنیم می‌ره. تازه لامپ‌ها هم که خاموشه، مطمئن می‌شن که خونه نيستيم…

صدای چند نفر از پشت در مي‌آمد. مینو گوشش را تیز کرد.

- فکر کنم تو خونه نیستن. لامپاشون خاموشه. چهار باره دارم زنگ مي‌زنم، آیفون سوخت.

- کجا رو دارن برن. مطمئنم خونه هستن، شاید لامپ‌ها رو خاموش کردن، باز مینو خودش رو لوس کرده مي‌خواد یوگا کنه! باز هم زنگ بزن.

مرتضی ریز خندید و با صدای خیلی آرومی گفت:

- خاله ساناز و بچه‌هاشن. وای مینو! شنیدی امین چی گفت؟ من همیشه مي‌گم که اون تو رو خیلی دوست داره.

- پسره لوس! مگه دستم بهش نرسه، حالا دیگه یوگا کار کردن من رو مسخره مي‌کنه. شیطونه مي‌گه برم در رو باز کنم حقش رو بذارم کف دستش.

چند دقیقه‌اي گذشت و همه جا آروم شد.

- فکر کنم رفتن.

مینو گفت: صبر کنین من برم از زیر در نگاه کنم، اگه باشن کفش‌هاشون معلومه.

این را گفت و با نوک پنجه‌هایش تا نزدیکی در رفت، آرام نشست و سرش را تا زیر در که چند سانتی از زمین بلندتر بود، خم کرد. همه ساکت بودند که ناگهان صدای جیغ مینو بلند شد و روی زمین افتاد.

بالاخره همه چیز فاش شد و مجبور شدند در را باز کنند، معلوم شد درست در لحظه‌اي که مینو سرش را خم کرده بود از آنطرف در امین هم همین کار را کرده بود تا ببیند کسی توی خانه هست یا نه، ناگهان هر دو در فاصله چند سانتیمتری توی سایه روشن چشم‌های هم را دیده بودند و مینو از ترس جیغ زده بود و…

بالاخره در را باز کردند، آقامرتضی گیج و شرمنده نمي‌دانست چه بگوید، مدام من و من مي‌کرد.

- ببخشید خواهر! مثل اینکه مزاحمتون شدیم.

- نه عزیزم! خوش اومدید، بعد سالی یاد ما کردید، خوش اومدید، بفرمايید تو!

با لبخند تعارف مي‌کرد اما مي‌دانست ته دل آقاکیوان چه خبر است، خودش را گناهکار مي‌دانست، اگر کمی زودتر جنبیده بود حالا…

آقاکیوان نتوانست جلوی خودش را بگیرد و گفت:

- ساناز خانوم! از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان، ما داشتیم مي‌رفتیم عروسی دختر همکارم، ببخشید اگه جسارت شد و پشت در معطل شدید، حالا هم…

- اختیار دارید، بالاخره پیش مي‌آد، یا آدم نمي‌‌شنوه، یا زنگ خرابه، چه مي‌دونم چیز مهمی نیست. حالا هم ما برمی‌گردیم خونه‌مون، ماشین که داریم تا ورامین که راهی نیست…

آقاکیوان با خودش دل دل کرد و گفت اصلا من یه پیشنهاد مي‌دم، بیاید همه‌مون با هم بریم عروسی، شما هم بیاید…

- نه نمي‌شه! آخه سر و وضع ما درست نیست، باید بریم آرایشگاه و…

ساناز خانم داشت حرف مي‌زد و بهانه مي‌آورد که کیوان در را باز کرد و ماشین را برد بیرون و اهل و عیال را سوار کرد و همه با هم راه افتادند.

آن شب توی عروسی آنقدر آقاکیوان و خانواده‌اش شادی کردند که بعضی از مهمان‌ها که کمتر اين دو خانواده را مي‌شناختند، خیال مي‌کردند آنها فامیل‌های درجه یک عروس و داماد هستند و مدام به آنها تبریک مي‌گفتند. مهسا هم یواشکی به مینو گفت:

- جون هر کی که دوست داری برو جلو بابات رو بگیر، الان خانواده دوماد فکر مي‌کنن من ترشیده بودم و بابات از اینکه من رو شوهر داده و از سرخودش باز کرده تو پوستش نمي‌‌گنجه!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 20:13  توسط محمدرضا  | 
غذاهایی که رنگ دارند یعنی قرمز، سبز، بنفش و نارنجی هستند، موادی دارند که مانع ابتلا به بیماری های قلبی و سرطان می شوند و در ضمن به حالت تعادل روحی، حافظه و قدرت تفکر نیز کمک می کنند.

ایران مانیا: همه انسان ها می خواهند با رعایت رژیم غذایی خوب و صحیح از سلامت کامل برخوردار باشند، رژیمهای غذایی گوناگونی نیز از سوی متخصصان تغذیه توصیه می شود که هر یک به نوبه خود مفید هستند ، اما آیا می توان با مصرف برخی مواد غذایی ، تمام مواد مورد نیاز بدن را تامین کرد و از سلامت و انرژی کافی برخوردار بود؟

پاسخ این سوال مثبت است. تحقیقات اخیر نشان داده است که اگر 14 ماده غذایی را در برنامه خود قرار دهید و مصرف کنید، شاهد نتایج فوق العاده ای در وضع سلامت خود خواهید بود.

یکی از پزشکانی که در بیمارستان کالیفرنیا مشغول کار است ، می گوید: بسیاری از بیماران با رعایت یک رژیم غذایی ساده پیشرفت خوبی در جریان درمان از خود نشان دادند.

او می گوید: مهم نیست که شما قصد دارید از ابتلا به بیماری های قلبی ، ضعف عضلانی ، یا سرطان پیشگیری کنید، زیرا تمام بدن یک سیستم واحد است و سلامت قلب به اندازه سلامت چشم یا پوست اهمیت دارد، پس با رعایت رژیم غذایی سالم و مفید به سلامت کل بدن کمک می کنید و نیاز ندارید برای سلامت هر عضوی یک رژیم غذایی خاص داشته باشید.

و اما این موادغذایی فوق العاده 14 مورد هستند و عبارتند از:

1- انواع لوبیا
2- زغال اخته
3- گل کلم
4- جو
5- پرتقال
6- کدوتنبل
7- ماهی آزاد
8- سویا
9- اسفناج
10- چای (سبز یا سیا )
11- گوجه فرنگی
12- بوقلمون
13- گردو
14- ماست

به عقیده آقای استیون پرت که یکی از محققان مواد غذایی است. وقتی شما این مواد را به رژیم غذایی خود بیفزایید، بسیاری از تغییراتی که در بدن ایجاد شده و منجر به بیماری هایی نظیر دیابت ، فشار خون بالا، آلزایمر و برخی سرطان ها می شوند، متوقف شده و شما از بدنی سالم برخوردار خواهید بود.

نکته جالب دیگر این است که در هر نقطه از جهان که زندگی کنید، می توانید آنها را مصرف کنید و غذاهایی نیستند که مصرف آنها برای افرادی در مناطق خاص دشوار باشد و اما حالا بپردازیم به دلیل مصرف این گونه مواد:

گردو: حاوی چربی خوب

گردو یکی از بهترین مواد غذایی است ، حتی چرب ترین انواع آن حاوی روغن امگا 3 است که بسیار مفید می باشد.

این روغن در ماهی آزاد نیز یافت می شود و ماهی آزاد برای سلامت قلب نیز مورد توجه است و می تواند احتمال ابتلا به بیماری های قلبی را کاهش دهد.

اگر شما 5 بار در هفته هر بار یک مشت گردو بخورید، علاوه بر مصرف کالری خوب از فواید آن نیز بهره مند می شوید.

به رژیم غذایی خود کمی هم رنگ بدهید

یک ضرب المثل می گوید: همیشه چیزهای خوب در بسته های کوچک هستند. زغال اخته نیز از جمله موادی است که شامل مواد مغذی گوناگون است ؛ یعنی نمی توان گفت سرشار از یک نوع ماده مفید است ، اما شامل ویتامین C، اسید فولیک ، فیبر، کاروتن و صدها ماده مفید دیگر است که در یک میوه خوش رنگ کوچک جمع شده است.

بورسی کلویدنس از محققان تغذیه است و عقیده دارد غذاهایی که رنگ دارند یعنی قرمز، سبز، بنفش و نارنجی هستند، موادی دارند که مانع ابتلا به بیماری های قلبی و سرطان می شوند و در ضمن به حالت تعادل روحی ، حافظه و قدرت تفکر نیز کمک می کنند.

اما چگونه به غذاهای خود رنگ بیفزاییم؟ به سوپ یا کباب ، گوجه فرنگی اضافه کنید.

در ساندویچ نیز از فلفل دلمه ای ، گوجه فرنگی و اسفناج یا جعفری تازه استفاده کنید. در میان روز از بادام ، گردو، گل کلم و انگور به عنوان میان وعده غافل نشوید.

انواع میوه ها نیز علاوه بر داشتن مواد مغذی ، انرژی کافی نیز برای بدن تامین می کنند.

سویا و تاثیر خوب آن بر کلسترول

استفاده از سوی به این معنا نیست که تا حد ممکن از سویا سس در غذاها استفاده کنیم. بلکه از انواع دانه های محتوی سویا بهره مند شویم.
سویا یکی از موادی است که برای قلب مفید است ، زیرا کلسترول را پایین می آورد و دارای فیبر و پروتئین فراوان نیز هست.

جو و لوبیا ، سرشار از فیبر

فیبری که در جو و لوبیا موجود است مانع بالا رفتن قند و کلسترول خون می شود و به تنظیم کار روده نیز کمک می کند.

مطالعات حاکی از آن است که غذاهایی شامل جو، لوبیا، برنج ، میوه ها و سبزی بویژه سیب منابع سرشار فیبر هستند که علاوه بر فواید خود بتدریج هضم می شوند و مانع بالا رفتن ناگهانی قند خون می شوند، در صورتی که نان و شیرینی ها چنین نیستند، منابع سرشار فیبر به کنترل وزن نیز کمک می کنند.

در ضمن مصرف 5 تا 9 وعده در روز از میوه ها و سبزی ها برای سلامت بسیار مفید است. از آنجا که انواع لوبیا سرشار از پروتئین است ، می توان آن را به سوپ ، سالاد و تخم مرغ نیز اضافه کرد.

کلسیم و استخوان ها

ماست و دیگر محصولات لبنی با تقویت استخوان ها مانع شکستگی آنها می شود. همچنین در سلامت دندان ها و کمک به انقباض عضلات و تنظیم ضربان قلب نیز موثر است.

احتمال ابتلا به بیماری های روده را کاهش می دهد و در کاهش وزن نیز تاثیر دارد. مصرف روزانه حداقل 1000 میلی گرم کلسیم نیز مانع افزایش وزن مریض می شود.

می توانید روز را با یک استکان چای آغاز کنید و یک لیوان شیر کم چرب و تازه به همراه تکه ای از نان گندم کامل برای صبحانه کافی است ، با غذا ماست را فراموش نکنید و در میان روز نیز از هویج و میوه استفاده کنید.

از پنیر نیز برای رفع گرسنگی و تامین انرژی می توانید استفاده کنید. مطمئن باشید اگر این 14 غذا را در برنامه خود بگنجانید، علاوه بر سلامت کلی نیازی به رژیمهای کاهش وزن نیز نخواهید داشت و از ظاهری شاداب تر برخوردار خواهید شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 20:4  توسط محمدرضا  | 

آی آدمها

که بر ساحل نشسته شاد و خندانید

یک نفر در آب دارد می سپارد جان

یک نفر دارد که دایم دست و پای میزند

روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید

آن زمان که مست هستید از خیال دست یازیدن به دشمن

آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید

که گرفتید دست ناتوانی را .

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 20:0  توسط محمدرضا  | 

مردی در مسابقه ی اطلاعات عمومی شرکت کرده است و سعی در بردن

جایزه یک میلیون دلاری را دارد .

سوالات را بخوانید

۱ـ جنگ صد ساله چند سال طول کشید؟

الف) ۱۱۶ سال

ب ) ۹۹ سال

ج ) ۱۰۰ سال

د ) ۱۵۰ سال

او نمیتواند به این سوال جواب دهد

۲ـ کلاه های پاناما در چه کشوری تولید میشود؟

الف) برزیل

ب) شیلی

ج) پاناما

د)اکوادور

حالا او با خجالت از دانشجویان تماشاگر درخواست کمک میکند

۳ـ روس ها در چه ماهی انقلاب اکتبر را جشن میگیرند؟

الف) ژانویه

ب) سپتامبر

ج) اکتبر

د) نوامبر

این بار هم شرکت کننده درمانده تقاضای فرصت میکند

۴ـ اسم شاه جرج سوم چه بود؟

الف) ادر

ب) آلبرت

ج) جرج

د) مانوئل

خوب بقیه حضار باید به دادش برسند

۵ـ نام جزایر قناری در اقیانوس آرام از کدام حیوان گرفته شده؟

الف) قناری

ب) کانگارو

ج) توله سگ

د) موش

در اینجاست که شرکت کننده ی بخت برگشته از ادامه ی مسابقه انصراف میده

اگر خیلی خودتان را گرفته اید که همه ی جوابها را میدانید و به این بنده ی خدا هم کلی

 خندیدید بهتره اول جوابها را بخوانید

جوابها

۱ـ جنگ صد ساله در واقع ۱۱۶ سال طول کشید (۱۳۳۷ـ۱۴۵۳)

۲ـ کلاه پاناما در اکوادور تولید میشه

۳ـ انقلاب اکتبر در ماه نوامبر جشن گرفته میشه

۴ـ اسم شاه جرج .آلبرت بوده که بعد از به سلطنت رسیدن به جرج تغیر یافت

۵ـ توله سگ .اسم لاتین آن

insularia canaria یعنی جزایر توله سگ

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 19:57  توسط محمدرضا  | 

اگر دروغ  رنگ داشت هر روز شاید

ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست

و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود

اگر عشق ارتفاع داشت

من زمین را زیر پای خود داشتم

و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی

آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی

اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد

اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم, همه وسعت دنیا یک خانه می شد

و تمام محتوای سفره سهم همه بود

 و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد

اگر خواب حقیقت داشت

 همیشه با تو در آن ساحل سبز لبریز از نا باوری بودم

اگر همه سکه داشتند, دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند

و یکنفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید

تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند

اگر مرگ نبود زندگی بی ارزشترین کالا بود, زیبایی نبود, خوبی هم شاید

اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟

کدام لحظه ناب را اندیشه می کردیم؟

چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟

آری بیگمان پیش تر از اینها مرده بودیم, اگر عشق نبود

اگر کینه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند

و من با دستانی که زخم خورده توست

گیسوان بلند تو را نوازش می کردم

و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم به یادگار نگه می داشتی و

ما پیمانه هایمان را شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان پر می کردیم


اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست

 او جانشين همه نداشتنهاست

 نفرين ها و آفرين ها بی ثمر است

 اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند

 و از آسمان هول و کينه بر سرم بارد

 تو مهربان جاودان آسيب نا پذير من هستی

 ای پناهگاه ابدی

 تو می توانی جانشين همه بی پناهی ها شوی


گاهی مسیر جاده به بن بست می رود

 

گاهی تمام حادثه از دست می رود

 

گاهی همان کسی که دم از عقل می زند

 

در راه هوشیاری خود مست می رود

 

گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست

 

وقتی که قلب خون شده بشکست، می رود

 

اول اگرچه با سخن از عشق آمده است

 

آخر، خلاف آنچه که گفته است می رود

 

وای از غرور تازه به دوران رسیده ای

 

وقتی میان طایفه ای پست میرود

 

هرچند مضحک است و پر از خنده های تلخ

 

بر ما هرآنچه لایقمان هست می رود...


 

و به مردان ما شرف
و به پیران ما آگاهی

و به جوانان ما اصالت   و به اساتید ما عقیده

 و به دانشجویان ما نیز عقیده  و به خفتگان ما بیداری

و به بیداران ما اراده و به نشستگان ما قیام

 و به خاموشان ما فریاد و به نویسندگان ما تعهد

و به هنرمندان ما درد  و به شاعران ما شعور

 و به محققان ما هدف  و به مبلغان ما حقیقت

 و به حسودان ما شكاف و به خودبینان ما انصاف
و به فحاشان ما ادب  و به فرقه‌های ما وحدت

 و به مردم ما خودآگاهی

و به همه‌ی ملت ما، همت تصمیم و استعداد فداكاری و شایستگی نجات و عزت ببخش!

                                    
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 12:59  توسط محمدرضا  | 
رضا كيانيان در نامه‌اي خطاب به خسرو شكيبايي نوشته است: هنوز سينماي ايران كلي با تو كار داشت.
اين بازيگر سينما و تئاتر ايران در پي درگذشت خسرو شكيبايي در نوشتاري كه در اختيار بخش سينمايي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، قرار داده، آورده است:

«سلام خسرو جان
بي‌خبر گذاشتي و رفتي. بدون خداحافظي!
دو هفته پيش هم كه آخرين جايزه‌ات رو گرفتي، روي صحنه لام تا كام حرف نزدي. از گوشه صحنه اومدي بالا و آروم جايزه‌ات را گرفتي؛ براي سي سال حضور پرشور و شوقت در سينمايي كه اين روزها چندان شور و شوقي در آن نيست.
فقط لبخند زدي و رفتي پايين و لاي جمعيت گم شدي. خوب اگه قرار بود بري و پشت سرت رو هم نگاه نكني، چند كلمه‌اي براي ما كه پشت سرت بوديم، حرف مي‌زدي!
يادمه وقتي آمدي رو صحنه، حالت خوب بود.
آخه يكي دو بار ديگه كه اين اواخر روي صحنه اومدي و ديدمت، حالت زياد خوب نبود. ولي اين دفعه، همه خوشحال شديم. فقط نمي‌دونستيم داري ميري. نمي‌دونم خودت مي‌دونستي يا نه. مي‌گن آدماي خوب قبل از رفتن، حال‌شون خيلي خوب مي‌شه؛ چون دارن مي‌رن يه جاي خوب. ما از كجا بايد مي‌فهميديم كه اين حال خوب نشانه‌ي چيه؟ هميشه بعد از اين‌كه اتفاق مي‌افته، مي‌فهميم. ولي فكر كنم خودت مي‌دونستي؛ چون هيچي نگفتي و اون‌جوري فقط لبخند زدي. شايد داشتي خداحافظي مي‌كردي و ما نمي‌فهميديم. ولي چه خداحافظي باشكوهي! خيلي‌ها آرزو دارن در اوج خداحافظي كنن؛ اما نمي‌تونن. شايد هم اون لبخند همين معنا رو داشت. شايد اگر حرف مي‌زدي، همه‌ي خداحافظي‌ات مي‌شد همون چند تا كلمه؛ ولي چون هميشه شاعر بودي، فقط مهربان و با سپاس نگاه كردي و لبخند زدي. حالا كه فكر مي‌كنم، مي‌فهمم اين‌جوري بيش‌تر حرف زدي.
من هي بايد از تو ياد بگيرم. يادته سال‌ها پيش وقتي از مشهد به تهران آمدم، تو روي صحنه‌هاي تئاتر مي‌درخشيدي. من كلي دويدم تا روي صحنه بيام و ديده بشم.
بعدها هم كه تو روي پرده سينماها مي‌درخشيدي، باز هم من كلي دويدم تا روي پرده بيام و ديده بشم.
يادته من اولين فيلمم رو كه بازي كردم، تو «هامون» بودي. من يادمه كه در فيلم «كيميا»، دست منو مي‌گرفتي. كلي حال مي‌دادي كه رو بيام و ديده بشم. بعد هم فقط يك بار ديگه شانس داشتم در كنار تو بازي كنم؛ تو فيلم «درد مشترك»، چه بامسما.
ارتباط من با تو، مثل كوهنوردها با كوه‌هاست. هر قله‌اي رو كه فتح مي‌كنن، مي‌بينن پشتش يه قله‌ي بلندتر هست. من هرچي مي‌دوم، تو يه قدم جلوتري؛ مثل الآن. جلوتري ديگه عموجون. رفتي اون‌ور. نمي‌دونم چقدر ديگه بايد بدوم تا به اون‌ور برسم، تازه نمي‌دونم در چه وضعيتي ميام اون‌ور.
پس از اون‌ور يه دعايي براي من بكن. ميگن دعاي اون‌وري‌ها براي اين‌وري‌ها زودتر مستجاب مي‌شه. اين‌جوري كه تو رفتي، كلي «خدابيامرزي» و «يادش بخير» و «حال‌هاي خوب» و «يادهاي خوب» و .. بدرقه‌ي راهته.
من كه شاهدم، خودتم اگه حال‌شو داشته باشي، يه نگاهي به اين‌ور بندازي مي‌بيني.
دست پر رفتي ديگه. مي‌بيني چقدر از من جلوتري! كلي بايد بدوم تا موقع رفتن دستم پر باشه.
البته جات پيش ما خاليه. هنوز سينماي ايران كلي با تو كار داشت. ولي خوب مثل به دنيا آمدنه ديگه. موقعش كه برسه، بايد متولد بشيم. ما يه تولد رو ديديم؛ تو دو تا؛ تولدت مبارك.
مي‌دونم اون‌جا كلي از بر و بچه‌هاي سينما و تئاتر اومدن پيشوازت. حتما كلي هم تدارك ديدن.
ما كه اون دنيا به بازيگري‌مون ادامه مي‌ديم. اون‌جا هم حتما نمايش هست. اون‌وري‌هام حتما به سرگرمي احتياج دارن. پس اون‌جا بي‌كار نمي‌مونيم. وقتي مردم رو سرگرم مي‌كنيم و حال‌شون خوب مي‌شه. يه خدابيامرزي به ما و پدر و مادرمون مي‌گن ديگه. وقتي مردم تو خيابون تو رو مي‌ديدند و بي‌اختيار لبخند مي‌زدند، خودش خدابيامرزيه ديگه. وقتي مردم مي‌فهمن كه تو رفتي و ديگه ميون ما نيستي، گريه مي‌كنن و جاتو خالي مي‌كنن، خدابيامورزيه ديگه.
مي‌بيني خدا چه لطفي به تو داشته كه اين موقعيت و جايگاه ‌رو بهت داده. پس اون‌طرف هم حتما تحويلت مي‌گيره و مي‌بردت روي صحنه‌ها و پرده‌هاي اون‌جا، كه بازم مردم اون‌ور ببيننت و حال‌شون بهتر بشه و خدابيامرزي ادامه داشته باشه.
به اميد ديدار»
رضا كيانيان
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 13:27  توسط محمدرضا  | 

در شناسنامه اسمش «خسرو» است ولی خانواده و بچه محل ها «محمود» صداش می کردند. خسرو شکیبایی متولد فروردین 1323 در خیابان مولوی تهران.

پدر خسرو سرگرد ارتش بود و وقتی او ، 13-14 ساله بود _ظاهرا بر اثر سرطان _ از دنیا رفت و باعث شد اون پیش از پایان کودکی وارد زندگی بزرگسالانه بشود.

او قبل از اینکه وارد عرصه تئاتر شود ، تو خیاطی و کانال سازی وآسانسور سازی کار می کند. در 19 سالگی برای اولین بار روی صحنه تئاتر میرود و بعد از مدتی به عباس جوانمرد ، معرفی و به صورت کاملا حرفه ای بازیگر تئاتر میشود. بازی در تئاتر ادامه داشت تا
بازی در نقش کوتاهی در فیلم خط قرمز (مسعود کیمیایی، 1361) به سینما آمد. و تا سال 1368 در نقشهایی ظاهر شد. از جمله در فیلمهای دزد و نویسنده، ترن و رابطه خوب ظاهر شد. اما از بازی در فیلم هامون (داریوش مهرجویی، 1368) بود که نام خسرو شکیبایی سر زبانها افتاد. او برای بازی بسیار زیبایش در همین فیلم از هشتمین جشنواره فیلم فجر، سیمرغ بلورین دریافت کرد و تحسین منتقدان و مردم را برانگیخت.

خسرو شکیبایی از سال 1368 به بعد، دیگر نتوانست از جلد حمید هامون بیرون بیاید و حمید هامون را در انواع و اقسام لباسها و تیپهای مختلف تکرار کرد. اما توانایی هایش انکارناپذیرش را در چند فیلم به معرض نمایش گذاشت: بازی تاثیرگذار او در دو فضای کاملا متفاوت در فیلم کیمیا (احمدرضا درویش، 1373) و بازی متفاوت او در فیلم کاغذ بی خط (ناصر تقوایی، 1380).

خسرو شکیبایی در تلویزیون هم موفق بود. از همان زمان که در نقش مدرس بازی کرد و آن مونولوگ طولانی معروفش را اجرا کرد تا بازی در مجموعه تلویزیونی روزی روزگاری، خانه سبز، کاکتوس، تفنگ سر پر و این اواخر هم که مجموعه تلویزیونی در کنار هم را روی آنتن دارد.

او آخرین جایزه اش را از ششمین جشن ماهنامه دنیای تصویر برای بازی در فیلم کاغذ بی خط دریافت کرد.

پس از گذشت نزدیک به 22 سال از اولین حضورش در سینمای مسعود کیمیایی، بار دیگر و اینبار در کنار استاد عزت الله انتظامی در فیلمی از مسعود کیمیایی ایفای نقش کرد: « حکم » (1383)


جوایز / سیمرغ بلورین / جشنواره فیلم فجر:

- هامون / هشتمین دوره

- کیمیا / سیزدهمین دوره


کاندید / جشنواره فیلم فجر:

- یکبار برای همیشه / یازدهمین دوره

- سایه به سایه / پانزدهمین دوره

- کاغذ بی خط / بیستمین دوره


فیلمهای سینمایی:

خط قرمز (مسعود کیمیایی - 1361)

دادشاه (حبیب کاووش - 1362)

صاعقه (1364)

رابطه (پوران درخشنده - 1365)

دزد و نویسنده (کاظم معصومی - 1365)

ترن (امیر قویدل - 1366)

شکار (مجید جوانمرد - 1366)

هامون (داریوش مهرجویی - 1368)

عبور از غبار (پوران درخشنده - 1368)

ابلیس (احمدرضا درویش - 1368)

جستجو در جزیره (مهدی صباغزاده - 1369)

سارا (داریوش مهرجویی - 1371)

پرواز را بخاطر بسپار (حمید رخشانی - 1371)

یکبار برای همیشه (سیروس الوند - 1371)

بلوف (ساموئل خاچیکیان - 1372)

کیمیا (احمدرضا درویش - 1373)

پری (داریوش مهرجویی - 1373)

درد مشترک (یاسمین ملک نصر - 1373)

لژیون (سیدضیاءالدین دری - 1373)

سایه به سایه (علی ژکان - 1374)

خواهران غریب (کیومرث پوراحمد - 1374)

سرزمین خورشید (احمدرضا درویش - 1374)

عاشقانه (علیرضا داودنژاد - 1374)

روانی (داریوش فرهنگ - 1376)

زندگی (اصغر هاشمی - 1376)

دختردایی گمشده (داریوش مهرجویی - 1377)

میکس (داریوش مهرجویی - 1378)

دختری بنام تندر (حمیدرضا آشتیانی پور - 1379)

کاغذ بی خط (ناصر تقوایی - 80/1379)

مزاحم (سیروس الوند - 1380)

اثیری (محمدعلی سجادی - 1380)

صبحانه برای دو نفر (مهدی صباغزاده، 1382)

ازدواج صورتی (منوچهر مصیری، 1383)

سالاد فصل (فریدون جیرانی، 1383)

حکم (مسعود کیمیایی، 1383)

ستاره ها (فریدون جیرانی، 1384)

عروسک فرنگی (فرهاد صبا، 1384)

دستهاي خالي

اتوبوس شب (کیومرث پوراحمد , 1385)


مجموعه های تلویزیونی:
مدرس

خانه سبز (مجموعه - بیژن بیرنگ، مسعود رسام - 1375)

کاکتوس (مجموعه سری اول - محمدرضا هنرمند - 1377)

تفنگ سرپر‌ (مجموعه - امرالله احمدجو - 79/1378)

در کنار هم (مجموعه تلویزیونی - فتحعلی اویسی)

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 13:21  توسط محمدرضا  | 
سلام بچه ها.

نمی دونم مطلبی که امروز دارم می نویسم مفید هست یا نه اما به هر حال من می نویسم.

چندتا از شماها برنامه ی چراغ خاموش رو می بینید؟برنامه ای که یک شنبه ها از شبکه ی یک پخش می شه.من به عنوان یه ایرانی از همه ی کسانی که در ساخت این برنامه تلاش می کنند تشکر می کنم.چون این برنامه واقعاْ دراه دردهای جامعه ی مارو می گه. درد هایی که همه ی ما با اونا آشنا عستیم اما نمی دونم چرا همه ساکتیم و چرا هیچکس تلاشی برای درمان اونا نمی کنه.این برنامه کاری رو داره می کنه که فرزاد حسنی داشت کم کم در کوله پشتی انجام می داد اما به لطف سردار رادان از اون برنامه که هیچی از سیمای جمهوری اسلامی افتاد بیرون.به هر حال امیدوارم این بلا سر امیرحسین مدرس نیاد و آقایان بلاخره از خواب خرگوشی بیدار بشن و به جای اوضاع لیبی و  سودان و بنگلادش و افغانستان و عمان و عراق کمی به فکر اوضاع مملکت اسلامی ما باشند.

یا علی

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 13:41  توسط محمدرضا  |