تبليغاتX
عاشقانه
همدم تنهایی

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 20:37  توسط محمدرضا  | 

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 20:28  توسط محمدرضا  | 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 20:18  توسط محمدرضا  | 

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 20:1  توسط محمدرضا  | 

بابا یه نظری بدید ثواب داره ها.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 22:43  توسط محمدرضا  | 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 15:42  توسط محمدرضا  | 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 15:36  توسط محمدرضا  | 
 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 15:31  توسط محمدرضا  | 
تا کی؟تا کی می خوایم علاج واقعه رو بعد از وقوع اون بکنیم.تا کی می خوایم زیر لحاف گرم بی خیالی بخوابیم و فکر کنیم جهان در خوابه؟نظر شما چیه؟المپیک ۲۰۰۸ پکن تمام توان توان ورزش ما بود؟ ورزش ما در حدی نیست که بعد از گذشت ۱۰ روز از المپیک یه مدال برنز هم نگیره؟اعصاب من بیشتر از همه از این خورده که مگه کشتی مال ما نیست؟مگه ما قطب کشتی جهان نیستیم؟ چرا کشور ایتالیا باید توی کشتی طلا بگیره اما قهرمان ما کاری جز هورا کشیدن برای مراسم اهدای مدال نتونخ امجام بده؟بیت المال رو چرا حیف و میل می کنن؟به خدا اینم دزدیه.دزدی از دیوار مردم بالا رفتن نیست.دزدی اینه که پول مردمو خرج تفریح کردن خودمون بکنیم.خجالت داره.به خدا خجالت داره.من که حالم از این مسابقات به هم خورذ.شما چه طور؟
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 15:26  توسط محمدرضا  | 
هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند. پسرك پرسید:«ببخشین خانم! شما كاغذ باطله دارین»

كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم یك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپایى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود.

گفتم: «بیایین تو یه فنجون شیركاكائوى گرم براتون درست كنم.»

آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم كنند. بعد یك فنجان شیركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زیر چشمى دیدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه كرد. بعد پرسید: «ببخشین خانم! شما پولدارین»؟!

نگاهى به روكش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه… نه!»

دختر كوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.»

آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یك شغل خوب و دائمى، همه اینها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن كوچك خانه مان را مرتب كردم.

لكه هاى كوچك دمپایى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم همیشه آنها را همان جا نگه دارم كه هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 20:14  توسط محمدرضا  |